دلیل این نوشته صرفا این است که یادم
آمد یکی از دوستان دارد می رود و این یادآوری دلم را تنگ می کند.
این اولین تجربه ی من از اینگونه دوستی
است. قبلتر هم خیلی ها رفته اند و بعد از این هم خیلی های دیگر.
دیروز از جلوی بوفه رد شدم. حتی داخل
هم نرفتم. اما فضایم سنگین شد. دلیلش هم واضح است برای این بود که روبروی هم، زیاد
آنجا نشسته بودیم و هات داگ و ناگت مرغ و یا ژامبون تنوری یا غیرتنوری خورده بودیم.
حسام من را ببخش اما نمی دانم چرا دارم
مثل کسی که کسی از کسانش را از دست داده یا می خواهد بدهد می نویسم. شاید چون تو
از آنهایی هستی که احتمال برگشتت خیلی ضعیف است. شاید چون خیلی سیگار دوست داری
همزمان با نوشتن این متن دلم هم خیلی سیگار می خواهد.
امروز یک فکری مدام از سرم می گذشت،
راجع به همه ی آنهایی که قرار است بروند سفر. سفرهای دور، بی برگشت. روابط ایران و
آمریکا هم به خاطر همه ی شرایطی که همه می دانیم یکی از آن خوش بی برگشت هاست
(البته نه به معنای زبانم لال). فکرم این بود که کسی که می خواهد برود و می داند
که باز هم نمی گردد (حداقل حالاحالاها) با گوشی موبایلش چه می کند؟! دقیق ترِ
منظورم این است تا چه لحظاتی آن را کنار خودش نگه می دارد. مثل زمانی که مثلا می
رویم استخر و تا لحظه ی لخت شدن آن را نگه می داریم، یعنی تا وقتی لباس جیب داری
داریم. یا زمانی که مثلا به یک جای امنیتی وارد می شویم که موبایل ممنوع است. اما
این تحویل دادن که من می گویم با همه ی آن قبلی ها فرق عمده دارد. تو موبایلت را
به کناری می گذاری که می دانی دیگر هرگز آن را برنخواهی داشت. وقتی می گذاری
تقریبا مطمئنی دیگر هرگز با این ابزار و این شکل با آدم های صفر نهصد و دوازدهی
ارتباط نخواهی داشت. آدم های 0912ی را می دانی که فردا یا نهایتا چند روز دیگر
حتما می بینی.
امشب خیلی دلم می خواست از تو بپرسم
گوشی موبایلت تا کی روشن است؟ تا کی دستت است؟ آخرین تماس یا sms ی که
می آید یا آمده چیست؟ اما، همانطور که گفتم، یادم مانده بود که "پشت سر مسافر
که از این حرف ها نمی زنند". مطمئن م دل خودت از همه بیشتر عجیب است امشب. می
دانم خیلی ها و خیلی چیزها هستند که به اندازه ی کافی حالت را می گیرند امشب. می
دانم حتی ممکن است روزی دلت برای حرص خوردن و پیر شدن از دست احمدی نژاد هم تنگ
شود.
اما عجیب ترین بخش این ماجرا برای من
این بود که ما خیلی با هم قاطی نشدیم در طول مدت این آشنایی دو سه ساله. این را که
به تو گفتم پرسیدی که: "مگه قاطی شدن یعنی چی؟" و من هم برای اینکه بحث
را خیلی خیلی عوض کنم گفتم: "یعنی آدم ها لخت هم را ببینند." و بحث عوض
شد و خنده درمان آمد.
خلاصه که امشب یاد رفتن و تمام شدن و
از این حرف ها افتاده ام. لطفا ملالی نباشد.
و یک خلاصه ی دیگر اینکه من با حسام
این را تجربه کردم که گاهی آدم ها با هم صمیمی هستند، بی آنکه خیلی این قضیه گل
درشت شود، بی آنکه زمان خاصی بگذرد، و یا اینکه، خاطرات مشترک مهمی آفریده شوند.
آنجاست که همان خاطرات معمولی کافی می
شوند. همان گبره های قهوه ی لیوان های احسان، همان بوی بد توتون علی یا کَلمَش،
همان صندلی های کمِ کافه کافکا. همان اخم بی مزه ی رضایی راد.
سفر خوش
* قبل از انقلاب اسلامی، سه تا از دایی
های مادرم با شرایط نه چندان آسان به ایالات متحده سفر کردند. از آن سه، گرچه هر
سه به شرایط ایده آل دست یافته بودند، همان هر سه در ادوار زمانی متفاوت (اما
جملگی در همان قبل انقلاب اسلامی) به وطن بازگشتند. اما انگار یک جای کار ایراد
دارد که فهمیده نمی شود! ایرانی که آن ها به آن بازگشتند، همان ایران کثیف
استعمارزده ی جهان ششم بود. آن ها هم تا جایی که من می دانم آدم های خیلی میهن
پرست و میهن فدایی نبودند.
حالا آن ها آمده اند و اینجا مانده اند
و زندگی تشکیل داده اند و آدم های شاخص وموفقی هم هستند. اما باز هم، انگار یک جای
کار ایراد دارد که فهمیده نمی شود!
بچه های همان آدم ها، دارند یواش یواش،
یکی یکی، شاید هم دوتا دوتا، ایران را می پیچانند و جوری می روند که رفتنشان آدم
را مثل رفتن حسام بی برگشت می نماید.
یک شب که به احسان گفتم: " اگه
واقعا اینجا می شد خوب زندگی کرد، کسی می رفت که دیگه برنگرده؟".
کوچک که بودم به جمهوری می گفتم جمپوری.
و این سرود را که زیاد پخش می شد از حفظ بودم:
شد جمپوریه اسلامی به پا/ که هم دین
دهد هم دنیا به ما/ که از انقلاب ایران دگر/ کاخ ستم گشته زیر و زبر
* روی جلد این شماره ی همشهری داستان، زیر عکس زنی که داره کدو حلواهای بزرگ رو نصف می کنه نوشته: "چه فرقی می کنه؟ زنها یا چشم انتظار می مونن یا دل انتظار". خیلی خوشحالم که جای مادر حسام ها
نیستم