تبليغاتX
بی قافیه

بی قافیه

امشب نوبت من است

امشب، نوبت من رسیده که بی خواب باشم، بی تاب باشم. گوش ِ گوشم، لال ِ لال. لال تر از این دود سیگار، مات ِ مات. دلم نصیحتی می خواهد، که زمزمه کند

امشب در اعماق معده ای هستم، که هشدار می دهد، بس کجایی خونابه جان

جا مانده ام، جایی مقابل شعله ی کوچک شمعی، که سوسو می زند و مرا می زند

ته یک لیوان بر از یخم، بر از یخم، بر از آتش

نشسته راه می روم؛ به همه جا، به همه جا می روم و برمی گردم، امشب رفت و آمد شده ام، جاده ام

انگشت هایم هم حتی دارند لال می شوند، سخت بالا می آیند این کلمات، حتی به التماس

انگار

امشب، نوبت من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 4:17  توسط محمد  | 

بی قافیه

به حرمت تمام لحظه های الله االصمد

بسم الله

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:32  توسط محمد  | 

مگه؟

در پی آنم که گر ز دست بر آید          دست به کاری زنم که غصه سر آید


(اما، مگه دست منه؟)



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 0:57  توسط محمد  | 

خطاب به بی نمک های تاریخ است. همان ها که یا جک بلد نیستند و یا تعریف کردنش را. همان هایی که از سن شان بیشتر که نیستند، کمتر هم هستند. خواهش می کنم، دنبال ترفند جدیدی برای ادامه ی حیات باشند. ترفندی که هر چه باشد، ریشه در کشتی گرفتن نداشته باشد. ریشه در پذیرفتن داشته باشد.
لطفا بپذیرید که نمی توانید تغییرات عمده ایجاد کنید. خودتان را وردارید و بروید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:37  توسط محمد  | 

روزگار شعار، کاهلی های خودم و شاکله ای که هست، بی آنکه بفهمم فلجم کرد

تسلیت می گم این غم بزرگ را

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:36  توسط محمد  | 

همین

به زندگی که از دستت رها شد

و به زمانی که رها شد و دریافتی، مگر، اگر رها نمیشد چه میشد؟

و به بعدش، که به روزهایی اندیشیدی که فکر میکردی چیزی در دستت است، به نام زندگی

سلام میکنی دوباره به روزگار اطمینان، که فکر کرده بودی ابدیست

انسان هیچگاه، در لحظههای وقوع بار لحظه را تمیز نداد

نوزاد، در لحظهی تولد درک نمیکند که شاید واقعا مرگ نباشد، پس درد میکشد

و در هنگام مرگ، درک نمیکند، که میتواند چیزی غیر از مرگ هم باشد، پس درد میکشد

بشر با درد غریبگی نمیداند

دروغ میگوید وقتی میگوید از رنجم لذت نمیبرم، حتی سالمترینهایشان

وقتی استخوان شکستی، پوست خواستی انداختی، خودت هم نفهمیدی در آن لحظه، که آیا این یک خیر است؟

تنها وقتی میگذرد میفهمیم که چه گذشت؛ اگر اهل فهم باشیم

شاعران از سر فهم زیاد به سرایش (دست) چنگ زدند یا نافهمی زیاد؟

یک روز مثل آرامش ابدی پدربزرگ، بعد از همهی رنجها، عشقها، نفرتها

میشود آرامش را ابدیتر هم مزمزه کرد

و دست او را که زودتر تجربه کرده گرفت

جایی در این نوشته لازم به اعترافام، که بگویم بیهیچ نیرنگی، بیهیچ نیرنگ بازیای که بزرگ شدن مرا دچارش کرد، بیهیچ حاشیهای، که نمیگذارد اصل حرف را بزنم، بیهیچ...

از از سر، جایی لازم به اعترافام که اینها که مینویسمشان، خودم هم، تنها میگذرند مغزم را

من بیش از هر گونهی دیگر، مانوس غزل بودهام، حتی بیش از قصیده و رباعی

رها، رها، رها

سلام به آنکه آرزو داشت کاش، هرگز از درخت انجیر پایین نیامده بود

امید ریشه در هیچ دارد، نه که هیچ باشد

اگر در هیچی و بی چیزی بی همهچیزی، کورسویی، یا افقی، یا حتی تخیل کورسویی در افقی حتی نامعلوم اجازه یافت به ذهنمان برسد، آن امید است

امید ریشه در هیچ دارد

اگر در هیچ به فریاد رسید، میشود کمی امید صدایش کرد

درهیچی است که آدمیزاد به زنده بودن احتیاج دارد

آدمیزاد به امید زندهس

"نگاه کن، هنوز آن بلند دور، کهربای آرزوست"

همین

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:14  توسط محمد  | 

کارت شناسایی لباس شخصی ها ی مصری

چنان که انتظار می رفت، پس از راه پیمایی و تجمع حیرت انگیز و بی سابقه مردم مصر در قاهره- در میدان ازادی- در اسکندریه و سوئز و شهرهای بزرگ دیگر، مبارک به تعبیر روزنامه گاردین امروز ،‌به ناگزیرسر خم کرد. پذیرفت در انتخابات آینده که البته ۸۴ ساله می شود، شرکت نکند. پسرش هم کاندیدا نخواهد شد. پسرش به لندن بازگشته، در محله گران قیمت نایتز بریج خانه ای تماشایی دارد... مبارک برای این که نشان دهد مردم مصر از او حمایت می کنند. روز چهارشنبه دست به نمایش غریبی زد. هوادارانش همان پرسنل لباس شخصی تحت فرمان نیرو های امنیتی و حتا پلیس هایی که لباس شخصی پوشیده بودند. به میان مردم آمدند. با سنگ و چوب و چماق و دشنه، سوار بر شتر و اسب و یابو به سوی معترضان تاختند. عده ای را کشتند و بسیاری زخمی شدند. تصویر دیگری از مصر در برابر چشم جهانیان قرار گرفت. مردمی که از دو سو دارند به هم سنگ پرتاب می کنند. به حق گفته شد که کار مبارک جنایت علیه بشریت است، جنایت علیه ملت مصر است. بدنام کردن یک ملت بزرگ برای چند ماه بیشتر بر سریر قدرت ماندن. این که مبارک هواداری داشته باشد که در راه مبارک آدم بکشد، پیداست آن هوادار از زمره ماموران امنیتی دون پایه اوست. این رسم در کشور های دیگر هم جاری است. از میان مردم فقیر و عامی، در مصر از میان اعراب بدوی عده ای را سازمان دهی می کنند. حتا از میان زندانیان بدسابقه و قاتل و متجاوز برخی را انتخاب می کنند. ان ها را به جان مردم می اندازند. به تعبیر فواد عجمی مبارک همان فرمول دوگانه ای را که در برابر آمریکا و غرب به کار می گرفت، در روایتی تازه در برابر مردم مصر به کار برده است. به آمریکا و غرب می گفت: اگر از او حمایت نکنند و اگر وضعیت فوق العاده ادامه پیدا نکند، اسلام گرا ها حاکم می شوند. به مردم مصر هم می گوید: اگر من بروم ناامنی و آشوب بر پا می شود. روزی که به خانه های مردم حمله شد. به موزه مصر حمله کردند. حمله کنندگان همین لباس شخصی ها بودند. پلیس مطلقا آن روز- سه روز پیش- از صحنه غایب بود. امروز هم ماموریت آنان این بود که از مردم انتقام بگیرند و صورت مردمی هم داشته باشند. امروز هم پلیس رسمی از صحنه کاملا غایب بود. خبرگزاری و سایت های خبری ایران به درستی به این ماموران عنوان مزدور و اراذل و اوباش دادند. اما... همکاران این مزدوران و اراذل و اوباش همانانی بودند. که فاجعه کهریزک به نامشان ثبت شد. همانانی که به منزل آقای کروبی حمله کردند. همانانی که دفتر آیه الله صانعی و آیه الله منتظری را تخریب کردند. همانانی که به دانشگاه حمله کردند. به مجتمع سبحان حمله کردند و همگی هم شامل مرور زمان شدند و به بوته فراموشی سپرده شدند. لباس شخصی ها اگر منفورند در همه جا منفورند. نمی شود در ایران سرباز ولایت باشند و در مصر ما سربازان حکومت مبارک را اراذل و اوباش بدانیم مردم مصر کارت شناسایی لباس شخصی ها را از جیبشان بیرون اوردند، تردیدی باقی نماند که ماموران مبارک بودند این هم آخرین تقلای مبارک در بدنام کردن مردم مصر و مصر بود. انتقام از شکوه حضور مردم مصر.


منبع: مکتوب (وبسایت عطاالله مهاجرانی)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 13:50  توسط محمد  | 

خلایق

وقتی با همشهری ها٬ هموطن ها می نشینی٬ وقتی به خیابان می روی٬ سوار تاکسی می شوی٬ وقتی به خودت٬ مردمت٬ آسمانت شهرت نگاه می کنی٬ تازه آن موقع می فهمی که:

ما همه لایق این نظام و این دولت هستیم. و همانا صحیح است آن ضرب المثل که گفت: خلایق هرچه لایق....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 13:33  توسط محمد  | 

وقتی می ری موبایلتُ کجا می ذاری؟

دلیل این نوشته صرفا این است که یادم آمد یکی از دوستان دارد می رود و این یادآوری دلم را تنگ می کند.

این اولین تجربه ی من از اینگونه دوستی است. قبلتر هم خیلی ها رفته اند و بعد از این هم خیلی های دیگر.

دیروز از جلوی بوفه رد شدم. حتی داخل هم نرفتم. اما فضایم سنگین شد. دلیلش هم واضح است برای این بود که روبروی هم، زیاد آنجا نشسته بودیم و هات داگ و ناگت مرغ و یا ژامبون تنوری یا غیرتنوری خورده بودیم.

حسام من را ببخش اما نمی دانم چرا دارم مثل کسی که کسی از کسانش را از دست داده یا می خواهد بدهد می نویسم. شاید چون تو از آنهایی هستی که احتمال برگشتت خیلی ضعیف است. شاید چون خیلی سیگار دوست داری همزمان با نوشتن این متن دلم هم خیلی سیگار می خواهد.

امروز یک فکری مدام از سرم می گذشت، راجع به همه ی آنهایی که قرار است بروند سفر. سفرهای دور، بی برگشت. روابط ایران و آمریکا هم به خاطر همه ی شرایطی که همه می دانیم یکی از آن خوش بی برگشت هاست (البته نه به معنای زبانم لال). فکرم این بود که کسی که می خواهد برود و می داند که باز هم نمی گردد (حداقل حالاحالاها) با گوشی موبایلش چه می کند؟! دقیق ترِ منظورم این است تا چه لحظاتی آن را کنار خودش نگه می دارد. مثل زمانی که مثلا می رویم استخر و تا لحظه ی لخت شدن آن را نگه می داریم، یعنی تا وقتی لباس جیب داری داریم. یا زمانی که مثلا به یک جای امنیتی وارد می شویم که موبایل ممنوع است. اما این تحویل دادن که من می گویم با همه ی آن قبلی ها فرق عمده دارد. تو موبایلت را به کناری می گذاری که می دانی دیگر هرگز آن را برنخواهی داشت. وقتی می گذاری تقریبا مطمئنی دیگر هرگز با این ابزار و این شکل با آدم های صفر نهصد و دوازدهی ارتباط نخواهی داشت. آدم های 0912ی را می دانی که فردا یا نهایتا چند روز دیگر حتما می بینی.

امشب خیلی دلم می خواست از تو بپرسم گوشی موبایلت تا کی روشن است؟ تا کی دستت است؟ آخرین تماس یا sms  ی که می آید یا آمده چیست؟ اما، همانطور که گفتم، یادم مانده بود که "پشت سر مسافر که از این حرف ها نمی زنند". مطمئن م دل خودت از همه بیشتر عجیب است امشب. می دانم خیلی ها و خیلی چیزها هستند که به اندازه ی کافی حالت را می گیرند امشب. می دانم حتی ممکن است روزی دلت برای حرص خوردن و پیر شدن از دست احمدی نژاد هم تنگ شود.

اما عجیب ترین بخش این ماجرا برای من این بود که ما خیلی با هم قاطی نشدیم در طول مدت این آشنایی دو سه ساله. این را که به تو گفتم پرسیدی که: "مگه قاطی شدن یعنی چی؟" و من هم برای اینکه بحث را خیلی خیلی عوض کنم گفتم: "یعنی آدم ها لخت هم را ببینند." و بحث عوض شد و خنده درمان آمد.

خلاصه که امشب یاد رفتن و تمام شدن و از این حرف ها افتاده ام. لطفا ملالی نباشد.

و یک خلاصه ی دیگر اینکه من با حسام این را تجربه کردم که گاهی آدم ها با هم صمیمی هستند، بی آنکه خیلی این قضیه گل درشت شود، بی آنکه زمان خاصی بگذرد، و یا اینکه، خاطرات مشترک مهمی آفریده شوند.

آنجاست که همان خاطرات معمولی کافی می شوند. همان گبره های قهوه ی لیوان های احسان، همان بوی بد توتون علی یا کَلمَش، همان صندلی های کمِ کافه کافکا. همان اخم بی مزه ی رضایی راد.

سفر خوش



* قبل از انقلاب اسلامی، سه تا از دایی های مادرم با شرایط نه چندان آسان به ایالات متحده سفر کردند. از آن سه، گرچه هر سه به شرایط ایده آل دست یافته بودند، همان هر سه در ادوار زمانی متفاوت (اما جملگی در همان قبل انقلاب اسلامی) به وطن بازگشتند. اما انگار یک جای کار ایراد دارد که فهمیده نمی شود! ایرانی که آن ها به آن بازگشتند، همان ایران کثیف استعمارزده ی جهان ششم بود. آن ها هم تا جایی که من می دانم آدم های خیلی میهن پرست و میهن فدایی نبودند.

حالا آن ها آمده اند و اینجا مانده اند و زندگی تشکیل داده اند و آدم های شاخص وموفقی هم هستند. اما باز هم، انگار یک جای کار ایراد دارد که فهمیده نمی شود!

بچه های همان آدم ها، دارند یواش یواش، یکی یکی، شاید هم دوتا دوتا، ایران را می پیچانند و جوری می روند که رفتنشان آدم را مثل رفتن حسام بی برگشت می نماید.

یک شب که به احسان گفتم: " اگه واقعا اینجا می شد خوب زندگی کرد، کسی می رفت که دیگه برنگرده؟".

کوچک که بودم به جمهوری می گفتم جمپوری. و این سرود را که زیاد پخش می شد از حفظ بودم:

شد جمپوریه اسلامی به پا/ که هم دین دهد هم دنیا به ما/ که از انقلاب ایران دگر/ کاخ ستم گشته زیر و زبر


روی جلد این شماره ی همشهری داستان، زیر عکس زنی که داره کدو حلواهای بزرگ رو نصف می کنه نوشته: "چه فرقی می کنه؟ زنها یا چشم انتظار می مونن یا دل انتظار". خیلی خوشحالم که جای مادر حسام ها نیستم


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 0:11  توسط محمد  | 

محال شکن

بعضی روزها را در تاریخ، قرار گذاشته اند که در آن ها اتفاق های بزرگی بیفتد. از همان اتفاق هایی که در روزهای دیگر، ما محال صدایشان می کنیم.

بعضی روزها را باید بگوییم: "محال شکن".

روزهای محال شکن فقط زمانی باور می شوند که از راه برسند. تا نیامده اند، اصلا توی هیچ مغزی جا گیرند. شاید حتی روز محال شکن را، وقتی از آن گذشتیم هم نشود باورش کرد.

اما چه می شود کرد؟ باید انگار، حتما باید جایی آن را نوشت؛ و روزی آن را به کسانی نشان داد که بیایند و بخوانند. و آن روز به آن ها گفت، نه برای محال، و نه برای ممکن، این  تنها برای شما نوشته شده، برای شما که روزی هیچ کس، فکرش را هم نمی کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 10:22  توسط محمد  |